X
تبلیغات
رایتل

نوشتنی ها...

از پنجره روزگار به درخت عمر که مینگرم / خوش تر از یاد خداوند ثمری نیست

دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:27 ق.ظ

نور امــــــــــــــــــــــید


دختر نابینایی را دیدم که میگفت:

نابینایی نقص نیست، من به هیچ وجه احساس نمی کنم نابینا هستم یا نقصی دارم...

پدر و مادر و استادانم بالهای پرواز من شده اند...

(فوق لیسانس دارد و حافظ کل قرآن او اعتماد بنفس بالایی دارد و زندگی برایش هیچ ناامیدی را رقم نزده چون دستانش از دستان خدا جدا نیست...)

فقط با خدا این معامله را کرده ام به او گفته ام: نابینا هستم هیچ اشکالی ندارد امتحان است. اگر به دیگران وابسته ام در برخی کارها اشکالی ندارد؛ همه ی این کاستی ها را با جان و دل قبول کرده ام و هیچ شکایتی ندارم تنها تنها این خواسته ی من است که ضمن اینکه تمام اعضایم اهدا شوند و با سبکی و آرامش هرچه تمام تر پرواز کنم ، از تو می خواهم در آن دنیا دستانم را از دستان امام حسن مجتبی علیه السلام رها نکنی خدای مهربانم رها نکنی... این تنها خواسته ی من است. و هر وقت مشکلی پیدا می کنم خدا را یاد میکنم و می گویم خدای من هست و همینطور امید رسیدن به امام حسن مجتبی علیه السلام ، که در دلم نقطه ی نورانی شده و هر لحظه پر رنگ تر و نورانی ترمی شود ....


دعانوشت: خدایا او را در این امتحان سربلند کن... او به من انرژی داد و صحبت هایش در و گوهری بود که تاثیر به سزایی گذاشت... خداوندا امید را در دل همه ی انسانها زنده کن... آمین


به هنگام سختی مشو نا امید                              که ابر سیه بارد آب سفید

***نظامی***



نظرات (7)
+ sarajoon
خیلی جالب بود مرسی واقعا آدم به این همه اعتماد به نفس غبطه میخوره
دوشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 03:16 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ M.m
یک داستان چینی نمایه ای از خرد باستان.
یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت .
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.
ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد .
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت : من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .
پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام .
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت .
هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم .
ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی
ما را دلپذیر و شیرین می سازد .
ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم .
از کاستی های خود نهراسیم، زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند .
سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:51 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ zeinab
سلام خواهر عزیزم ببین
نصف شبی بی خواب شدم اومدم این جا دارم نوشته هاتو میخونم خیلی خیلی خوب بود
خدایا به زهرای ما هر چه میخواهد عنایت فرما
سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 04:26 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای جان سلام زینب خودم خوبی خواهر؟؟؟؟؟
دیر به دیر میای من راضی نیستم تا بوقی از شب خودتو زجر بدی...
نمیدونی چقدر دلم برای بانو تنگه روزشماری شروع شده... تو هم شروع کن
راستی تااشکستان رو رفتم البته خیلی هل هلکی شد نتونستم بهت بگم !!!!!!!!!امسالم عالــــــــــــــی بود... باز می خوام برم بهت اطلاع میدم
سلام ممنون که سر زدین بازهم سر بزنید

چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 06:23 ب.ظ
امتیاز: 0 0
وقتی اینارو میخونم یه جورایی از خودم بدم میاد. به خاطر نداشتن کوچک ترین چیزا طوری خدارو صدا میکنم که انگار ازش طلب دارم! نمیدونم. همیشه بهش میگم من خیلی بنده ی بدی برات هستم خودمم قبول دارم خودشم قبول داره ولی هردفعه که رو میکنم به اسمون و صداش میکنم یا وقت قنوت بغض میکنم و دستامو رو بهش میگیرم انگار دلش طاقت نمیاره و یادش میره همه ی بدیامو و منو خیلی ساده میبخشه. تا به حال نشده یه چیزی ازش بخوامو رومو رمبن بندازه. فقط خودش میدونه چقدر دوسش دارم.

هروقت میام وبت یه حس غریبی بهم دست میده. مرسی
چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:58 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نگار جونم ممنون میای....
نگار همینه خدای ما بزرگتر از اونه که تو ذهن ماست خیلی بزرگ....
از همه جهات.... بخشندگیش هم خیلی وسیع و نامحدوده .... وقتی می بخشه بی چشم داشت می بخشه چون واقعا دوستمون داره بقدری که نمی تونیم تصور کنیم ...
سلام
مطلب خیلی زیبایی بود....
اگرهیچی هم نداشته باشیم ولی خدا کنارمون باشه مثل اینه که همه چی رو داریم....
موفق باشی
پنج‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 01:21 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام وبلاگت خیلی خیلی قشنگه. واقعا عالیه[گل
[گل]
سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 03:19 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
شما لطف دارید
ممنون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :